از کدام لحظه می آیی؟
دور یا نزدیک؟
تبسم بر لبت داری ...
نگاهت با دلت همراه و همرنگ است؟ صدایم را شنيدی در سحر ....؟ آری! ...
اجابت کن، دل ویرانه از نامهری دوران نشان سوز دارد،
آتش هجران مرام روزگاران را نمی پرسی چه تلخی دارد و سنگ است برای فصل کردن،
سخت، دلتنگ است
نمی داند چه حسی دارم و نالم ز دست نامراد روزگارانش
از این قهر و غضب با مهربانانش
کدامین لحظه را جویم در این بن بست افغانش
دلم تنگ است
و دیدارش همی خواهم به صبحی شاد و خندانش ...!!
**

بعضي وقتها
بعضي ها بي صدا از زندگيت مي روند.
بي خداحافظي با پای برهنه ... روي نوك پا ... پاورجين ...پاورجين...
تا مبادا صداي تق تق كفش شان بيدارت كند
و ببيني رفتنشان را و...
اين نهايت نا مرديست ...!!!!!!
**

نظرات شما عزیزان: