عشق به پاکی شبنم |
|||
جمعه 2 تير 1391برچسب:, :: 22:22 :: نويسنده : باران
دلم برای کسی تنگ است که اینجا میآید ودست نوشتههایم را میخواند .کسی که تنها ردپایش یک " غریبه ........" است و بس.کسی که او را "....................." مینامم.دلم برای او تنگ است که خدا به اندازه وسعتِ چشمهای دریائیش باران میبارد. برای او که دستهایم در دستهایش جوانه زد.برای او که عشق را به من بخشید .![]() پنج شنبه 1 تير 1391برچسب:, :: 1:4 :: نويسنده : باران
مثل کشیدن کبریت در باد
چه پرسه ها در حوالی نگاهت زدم
چه دعايي كنمت بهتر از اين: پنج شنبه 31 خرداد 1391برچسب:, :: 23:59 :: نويسنده : باران
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام این درخت
چهار شنبه 31 خرداد 1391برچسب:, :: 2:20 :: نويسنده : باران
کاش باور داشتی در باورم / از نگاه شاپرک زیباتری
با شکوهی مثل خورشید بزرگ / از نسیم لاله هم بی همتا تری کاش باور داشتی امید من / آتشی سوزنده دارم از غمت کاش می دانستی ای یکتاترین / تا افق تا آسمان می خواهمت . گـاهـی بــایـد رفـت ، سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 21:50 :: نويسنده : باران
حرف بزن به اندازه باورهایشان ....
هنوز هم ... خیالت تخت
" من " ....
دیگر به هیچ "کفشے" اطمینان ندآرم ...
خسته ام از خستگی سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 21:33 :: نويسنده : باران
کاش می شد زندگی را هم عوض کرد٬ نفسهايت را... 8888888888888888 ديگر نمي خواهم صداي ملامت را از حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم.. سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:, :: 21:24 :: نويسنده : باران
بعضی ها گریه نمی کنند ! کسی به در کوبید, یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:, :: 9:52 :: نويسنده : باران
آن قَدَر حرفـــــ ـــ ـ در دلـَــم مآنــده چشمان نجیبم را
شنبه 27 خرداد 1391برچسب:, :: 1:29 :: نويسنده : باران
روزگارکودکی خوش روزگاری داشتیم خانه ای پرگل میانش حوض آبی داشتیم آن زمان کودکی فصل بهاران بودوبس فصل ،شادی، بی غمی درهرنفس آخر ای جان سایه مهر پدر گسترده بود بچه هایش ایمن ازهرغصه بود مادری بس مهر با ن وسا ده ده د ل باهمه،کوچک بزرگ اوپاکدل قصه ها یش وه چه شیر ین وقشنگ می کشید م او درآغوشش چه تنگ خواهرانم یک بیک چون یک فرشته چون ملک مهربان وشوخ وزیباوقشنگ تک برادر چون نگینی درمیان او نبُد با ما دمی، نامهربان همچوآهویی پی بازی بُدیم گه میان سبزی شمشادها گُم میشدیم ناگهان فصل خزان درخانه ماهم رسید کم کمک غم هم به دلهامان رسید دست گلچین زمان اول پدرازماگرفت آنهمه شادی وشور یکباره ازخانه گریخت چند سالی هم بدین منوال رفت عمر ما بگذشت و غم از دل نرفت کوچ کردیم یک بیک از آن سرا لیک نرفت ازیاد ما آن روز ها مدتی بگذشت ودر یک شام سرد ناگهان لرزید زمین از جای کند سرو نازم شاخ شمشادوگلم مهربان آن نوجوان آن نو گلم داغ تازه آتشی برپای کرد رفتن او جگرم را داغ کرد قامت بالا بلندش شد نهان پاره ای ازجان ما رفت ناگهان آه وشیون چاره ساز ما نبود اشک ریختن هم دوای مانبود لاجرم صبر پیشه کردیم و سکوت وای ازا ین فریادهای درسکوت ازپی او مادر جان خسته هم شد روان از این سرای پر زغم لیک گویا دهر شوخی پیشه کرد احتمالا امتحان را پیشه کر د انتقام هر خوشی هر لذ تی یک بیک از ما گرفت در مدتی خواهر کوچکترمان رفت زکف ای دوصد نفرین به این دنیای پست او گُهر بود نه چو دُر اندرصد ف حیف شد آسان بدادیمش زکف این غم آخر زپا انداخته دیگرمرا غیر یک خواهر مگردیگر کسی مانده مرا؟ اوست تنها همدم تنهاییم می کشد بردوش خود بارغم و شیداییم آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |