در شبی
گرم و پر شور و رویایی
به گرمیِ نفسهای گل زرد صحرایی
وقتی که
آسمان نشسته بود در زیر هاله ای از نور
و دوره گردی آواز می خواند در کوچه ای دور
وقتی که
باد وحشی میدوید لابلای موهایم
و رها می کرد خود را در هُرم نفسهایم
وقتی که
بوی گل می داد پیراهنم
و عطر علفهای بهم فشرده داشت سینه ام
غریبه ای از راه رسید
و بی هیچ کوششی
دلم را دزدید ...!!.

این روزها می گذرند….
ولی من به این سادگی
از این روزهای تلخ نمی گذرم
……….
چشمانم شب ترین است
دلم دریاترین ..
رویایم ستاره ترین
و
عشقم کوه ترین…!
کجاست آن فرهادترین …؟
نظرات شما عزیزان: