وقتـی خســـــــــته ام
وقتــــــی کلافـــــــــــه ام
وقتـــــــــــی دلتنگــــــــــــــم
بشـقاب ها را نمی شکــــــنم
شیشــه ها را نمی شــــــــکنم
غــــــــــرورم را نمی شـــــــــــکنم
دلــــــــــــــــی را نمی شـــــــــــــکنم
در این دلتنگــــــــــــی ها زورم به تنها چــــــــیزی که میرسد
این بغضـــــــــــــــ لعنتی است

به دستانم نگاه می کنم !
خالی ُ خسته!
چقـــدر کتاب ورق زده ام!
چقدر نوشته ام!
چقدر فکر کرده ام!
پندارم این بود که ما هنوز به زندگی نرسیده ایم!
آری...
کسی نبود که به ما بگوید
تا که ما همیشه ندانیم ،
همین کلک ِ زمان است تا بگذردُ بگذری!
و این چنین شد که گذشت ُ گذشتیم...
"تو " یادت می آیـــد؟
نظرات شما عزیزان: