عشق به پاکی شبنم |
|||
سه شنبه 16 خرداد 1391برچسب:, :: 19:36 :: نويسنده : باران
بگذار مردمان
یک وَهمی، يک اتفاق، يک چيزی ...! سه شنبه 16 خرداد 1391برچسب:, :: 19:31 :: نويسنده : باران
حيات وقتي بعد از "چرخه" قرار مي گيرد
من "خاطر"ت را میخواستم!
یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:, :: 22:1 :: نويسنده : باران
پشت نگاه پاک تو باغی ز سیب بود
جشن ستاره در شب چشمت عجیب بود
یک عمر انتظار و نگاهی همیشه خیس
سهم من از نوازش دستی نجیب بود
نزدیک شد دلم به تو با خنده ات ولی
در شهر پر تردد قلبت غریب بود
مسعود حجازی مهر
شاه شهر دل ز بیداد تو داد مهربانی را دگر بردی ز یاد خنده هایت را کجا گم کرده ای کرده ای بازار شادی را کساد ناز هایت را خریدارم هنوز بی تو من آواره ام مانند باد تشنه آرامش آغوش توست تا شبانگاهآن دلم از بامداد میهمانم کن به لبخندی ز مهر نیست جز اینم دگر بر دل مراد بوی باران با تو از دل دور شد جای شبنم آتشی بر جان فتاد آفتاب چشم تو کرده غروب درد را دست تو بر سینه نهاد
یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:, :: 20:30 :: نويسنده : باران
خوب یادم هست...
وقت بیداریست... وقت سر زدن به دشت زندگی و درو کردن خاک قسمت است... صبح می آید... نرم و آهسته... به نرمی پر پروانه... به آهستگی پای آرامش... صبح می آید...
این روز ها غرق شدن در لحظه هایی که ندارمت، که نیستی، بیشتر آزارم میدهد، نازنین! این روز ها دلم تنگ شده برای عابری که مُهر سکوتم رابشکند، نازنین!
یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:, :: 20:13 :: نويسنده : باران
بار خدایا! با دلی شکسته و لبریز از گناه به سویت می آیم... می آیم تا درد دل با تو بگویم... بگویم از لحظه هایی که بودی و ندیدمت، خواندی و نشنیدمت... و اینگونه است که زرق و برق این دنیای وانفسا چشم را کور و گوش را کر می کند! کوله بار زشتی هایم آنقدر سنگین است که تن را یارای همراهی اش نیست... مهربانا! غزل بخشش و التفاتت را بسیار شنیده ام، از زبان دل همان ها که طوق بندگی ات را بر گردن دارند. چشمه ی زلال چشمانم گواه آشفتگی ویرانه ی دلم است... شاید این باران مروارید بشوید صدف زنگار گرفته ی دل زمینی ام را... غفورا! گفته بودی «مرا یاد کنید تا به یاد شما باشم» چه بگویم که تمام لحظه های زندگیم لبریز است از آوای وَ اَسمَع دُعایی اِذا دَعَوتُک... خـواهـــم كه در اين غمكده آرام بميرم
یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:, :: 19:42 :: نويسنده : باران
سجاده ام را که باز می کنم عطر یاس های سپید حیاط مادربزرگ فضای ذهنم را پُر می کند... گم می شوم در بوی نان و ریحان و شب های جمعه... کبوتری می شوم با بال های شکسته که آرزوی آشیانه ای از قطرات شبنم را دارد به همان پاکی و زلالی... آرام دست نوازشی بر سر کبوتر دل می کشم و پروازش می دهم تا آسمان ندامت ها... همان جا که سرآغاز تولدی دوباره است...
جمعه 12 خرداد 1391برچسب:, :: 17:26 :: نويسنده : باران
به سرآستین پاره کارگری که دیوار خانه ات را می چیند، به پسرکی که آدامس می فروشد و تو نمی خری، به پیرمردی که به زحمت راه می رود، به دبیری که دست و عینکش گچیست ویقه پیراهنش جمع شده، به دستان پدرت ،به جارو کردن مادرت، به راننده چاق اتو بوس به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سر دارد، به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد میزند، بهجوانی که قالی پنج متری روی دوشش انداخته ودر کوچه ها جار می زند، به زنی که با کیفی بر دوش وبه دستی کیسه میوه وسبزی، نخند ...نخند که دنیا ارزشش را ندارد.. (((نخند))) نخند که هرگز نمی دانی په دنیای پردرد سر وبزرگی دارند آدمها یی که هرکدام برای خود و خانواده ای تلاش می کنند همه چیز وهمه کسند آدمهایی که برای زندگی تقلا می کنند بار می برند وبی خوابی می کشند ![]()
![]()
وگاهی خجالت هم میکشند....خیلی ساده... نخند دوست من ،هرگز به آدمها نخند. خدا به این جسارت تو نمی خندد، اخم هم می کند....به پوز خند آدمی به آدم دیگر!
چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 1:58 :: نويسنده : باران
حکایت،حکایت همیشگی ست
اینجا زمین ست ...
چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 1:46 :: نويسنده : باران
آسان نبود ولی ....
تمام نمی شوند ... آدم ها نیمه شب ...
آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |