عشق به پاکی شبنم
 
 
سه شنبه 16 خرداد 1391برچسب:, :: 19:36 ::  نويسنده : باران

بگذار مردمان

بگویند روز خوبی است

یا مثلا هوا خوب است

بی "تــــــــو" همه این ساعات

برای من شبی است دراز ...!!!!

 

یک وَهمی، يک اتفاق، يک چيزی ...!
رهگذرانِ خاموشِ بی‌گفت و گو،
چراغ‌های شکسته، چشم‌ها، دستمال‌ها
ديوارهای بی‌دريچه،
بادهای بی رو به رو

پياده‌روهای بی‌کنج و پيچِ تا هر کجا،
و عصر ... عصرِ عجيب قدم‌های بی‌مقصدِ ما

که پيدا نيست لنگيدنِ زندگی از کفش‌های تنگِ

اين گريختنِ غمگين است ...!

يا کارِ ما يک جايی در شمارشِ اين ثانيه‌های

بی‌صبور می‌لنگد ...!!!!!

سلام.خوش آمدیدسلام.خوش آمدید



سه شنبه 16 خرداد 1391برچسب:, :: 19:31 ::  نويسنده : باران

حيات وقتي بعد از "چرخه" قرار مي گيرد

جان مي بخشد و مي شود "چرخه" ي حيات

اما امان از روزي که دوست داشتن پشت سر "چرخه" بنشيند

من تو را دوست دارم ...تو او را ... او ديگري را.....

و اين گوونه ... من، تو، او ... در "چرخه دوست داشتن"

چه ساده صرف مي شود

در حالي که چشم توان ديدن ندارد و مي گريد...!!!!
 

 

من "خاطر"ت را میخواستم!


نه "خاطره ات" را….!!

 

سلام.خوش آمدیدسلام.خوش آمدید

 



یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:, :: 22:1 ::  نويسنده : باران

پشت نگاه پاک تو باغی ز سیب بود

 

جشن ستاره در شب چشمت عجیب بود
یک عمر انتظار و نگاهی همیشه خیس
سهم من از نوازش دستی نجیب بود
نزدیک شد دلم به تو با خنده ات ولی
در شهر پر تردد قلبت غریب بود
 مسعود حجازی مهر 
 

 

شاه شهر دل ز بیداد تو داد

مهربانی را دگر بردی ز یاد

خنده هایت را کجا گم کرده ای

کرده ای بازار شادی را کساد

ناز هایت را خریدارم هنوز

بی تو من آواره ام مانند باد

تشنه آرامش آغوش توست

تا شبانگاهآن دلم از بامداد

میهمانم کن به لبخندی ز مهر

نیست جز اینم دگر بر دل مراد

بوی باران با تو از دل دور شد

جای شبنم آتشی بر جان فتاد

آفتاب چشم تو کرده غروب

درد را دست تو بر سینه نهاد

سلام.خوش آمدیدسلام.خوش آمدید

 

 

 



یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:, :: 20:30 ::  نويسنده : باران

خوب یادم هست...
آن روز ها که تنها دغدغه ی زندگیت دست شکسته ی عروسک مخملیت بود، صبور تر بودی!
آن روز ها که منتهای دوریت از خانه باغ سیب همسایه بود، نزدیک تر بودی!
آن روز ها که دل در گرو عشق داشتی، مهربان تر بودی!
آن روز ها که نهایت آرزویت لحظه ای آرمیدن در آغوش دلدار بود، عاشق تر بودی!
آن روز ها که تنها دلخوشی ات تقاضای اندکی سهم بیشتر از محبت اطرافیان بود، لطیف تر بودی!
آن روز ها که هنوز دود این شهر سیاه دریچه ی دلت را سد نکرده بود، سرخ تر بودی!
آن روز ها که هنوز این آسمان خراش های بی وجدان آسمان دلت را محدود نکرده بود‍، آبی تر بودی!
روز ها رفتند و تو ذره ذره کم شدی...دور شدی... نامهربان شدی... سنگدل شدی... سیاه شدی...
روزگار غریبیست نازنین! کاش روزگار آنقدر غریب بود که می شد درد را از چروک دل سنگی اش فهمید...
آیا کسی هست که مرا به دوران خوش انسان بودن برگرداند؟!

عکس از احسان حسینی/ موسسه فرهنگی آیه اصفهان

وقت بیداریست... وقت سر زدن به دشت زندگی و درو کردن خاک قسمت است... صبح می آید... نرم و آهسته... به نرمی پر پروانه... به آهستگی پای آرامش... صبح می آید...

 

 

این روز ها غرق شدن در لحظه هایی که ندارمت، که نیستی، بیشتر آزارم میدهد، نازنین! این روز ها دلم تنگ شده برای عابری که مُهر سکوتم رابشکند، نازنین!

 

سلام.خوش آمدیدسلام.خوش آمدید

 

 

 



یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:, :: 20:13 ::  نويسنده : باران


بار خدایا! با دلی شکسته و لبریز از گناه به سویت می آیم... می آیم تا درد دل با تو بگویم... بگویم از لحظه هایی که بودی و ندیدمت، خواندی و نشنیدمت... و اینگونه است که زرق و برق این دنیای وانفسا چشم را کور و گوش را کر می کند!


کوله بار زشتی هایم آنقدر سنگین است که تن را یارای همراهی اش نیست... مهربانا! غزل بخشش و التفاتت را بسیار شنیده ام، از زبان دل همان ها که طوق بندگی ات را بر گردن دارند.


چشمه ی زلال چشمانم گواه آشفتگی ویرانه ی دلم است... شاید این باران مروارید بشوید صدف زنگار گرفته ی دل زمینی ام را...


غفورا! گفته بودی «مرا یاد کنید تا به یاد شما باشم» چه بگویم که تمام لحظه های زندگیم لبریز است از آوای وَ اَسمَع دُعایی اِذا دَعَوتُک...

نماز عید فطر

خـواهـــم كه در اين غم‌كده آرام بميرم
گـم‌نــام سـفـر كــرده و گـم‌نــام بميرم

كس نيست كـه آزاد كـند مـرغ دلـــم را
پر بسته و دل خسته در اين دام بميرم

من كـام دل از جلوه‌ي حُسن تو گرفتم
هــر چند در ايــن معركــه نـاكـام بميرم

مشهد الرضا-خرداد87

 



یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:, :: 19:42 ::  نويسنده : باران

سجاده ام را که باز می کنم عطر یاس های سپید حیاط مادربزرگ فضای ذهنم را پُر می کند... گم می شوم در بوی نان و ریحان و شب های جمعه... کبوتری می شوم با بال های شکسته که آرزوی آشیانه ای از قطرات شبنم را دارد به همان پاکی و زلالی... آرام دست نوازشی بر سر کبوتر دل می کشم و پروازش می دهم تا آسمان ندامت ها... همان جا که سرآغاز تولدی دوباره است...

 

 

 

 



جمعه 12 خرداد 1391برچسب:, :: 18:54 ::  نويسنده : باران

 

                                          



جمعه 12 خرداد 1391برچسب:, :: 17:26 ::  نويسنده : باران


(((نخند )))

به سرآستین پاره کارگری که دیوار خانه ات را می چیند،

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو نمی خری،

به پیرمردی که به زحمت راه می رود،

به دبیری که دست و عینکش گچیست ویقه پیراهنش جمع شده،

به دستان پدرت ،به جارو کردن مادرت،

به راننده چاق اتو بوس

به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سر دارد،

به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد میزند،

بهجوانی که قالی پنج متری روی دوشش انداخته ودر کوچه ها جار می زند،

به زنی که با کیفی بر دوش وبه دستی کیسه میوه وسبزی،

نخند ...نخند که دنیا ارزشش را ندارد..

  (((نخند)))

نخند که هرگز نمی دانی په دنیای پردرد سر وبزرگی دارند

آدمها یی که هرکدام برای خود و خانواده ای تلاش می کنند

همه چیز وهمه کسند

آدمهایی که برای زندگی تقلا می کنند بار می برند وبی خوابی می کشند
 

 

 

وگاهی خجالت هم میکشند....خیلی ساده...

نخند دوست من ،هرگز به آدمها نخند. خدا به این جسارت تو نمی خندد،

اخم هم می کند....به پوز خند آدمی به آدم دیگر!

http://www.iranfars.ir/images/1/lineleft.gifhttp://www.iranfars.ir/images/1/lineleft.gif

  

 



چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 1:58 ::  نويسنده : باران

 

حکایت،حکایت همیشگی ست
شب که می شود
سرسام می گیرم از این همه تنهائی
محض خاطر خدا هم که شده
یا خود بیا
یا خیالت را بفرست
من از بازی مضحک باد و در خسته ام
خسته ام
خسته ام از اینکه هر بار
ادای آمدنت را در می آورند
... تا دلم،
هری بریزد...!!!!!

 

اینجا زمین ست ...
نشنیده بگیر ...!

اما پُر ست
از "مــــــــَنَم" ...

با گردنهایی به باریکی مو ...

و" آبروهای" آب رفته ...

که لبریزند از "رو" ...!!!!!

 

 



چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 1:46 ::  نويسنده : باران

آسان نبود ولی ....
رفتم درون پیله تنهایی خودم ..
شاید رها شوم از این همه دردی که می کشم...

حالا؛
فضای پیله ام ..
......سرد است و ساکت و خاکستری و تنگ....
اما..

من خواب دیده ام.......
طاقت اگر بیاورم

یک روز زخم عمیق روی دلم خوب می شود ...!!!
من خواب دیده ام ..
طاقت اگر بیاورم

یک روز عاقبت پروانه می شوم...!!!


"آدم ها " ...
 

تمام نمی شوند ... آدم ها نیمه شب ...

باهمه آنچه در پس ذهن تو برایت باقی گذاشته اند ...

به تو هجوم می آورند ...!!!

 

 



درباره وبلاگ
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان عشق به پاکی شبنم و آدرس baranfaridi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان